نوشتارها

نعلین عیسی

نعلین عیسی * در انجیل خداوندی، چه به تصریح و چه به تلویح، به دفعات در امر خالی شدن عیسی از جلال خدایی اش، در تجسد پذیری اش، به قالب واژهها و جمله های گرانسنگ سخنها آمده است؛ سوگلی این سخنها شاید همان آیات ۶ تا ۸ باب دوم رسالۀ فیلیپیان باشد که پولس سترگ بدان تصریح کرده است و مشتاقان البته به آن مراجعه خواهندکرد و فایده ها از آن آیات هموارهِ باقیِ و درخشنده خواهند برد. اشاره و تلویح نیز در این خصوص بسیار است؛ یکی از طرفه اشارات در انجیل تابان مرقس آمده است؛ در آیۀ ۷ از باب اول این انجیل از قول یوحنای معمدان آمده: "بعد از من کسی تواناتر از من می آید که لایق آن نیستم که خم شده، دوال نعلین او را باز کنم."؛ در خروج، باب سوم، آیۀ پنجم، خدا به موسی امر می کند:" بدین جا نزدیک میا، نعلین خود را از پاه

نبی

نبی* این عیسی "نبی" است؛ تا نبی نباشد کِی حرف او را می توانیم بفهمیم؟ به حسب جسم شدن آن "کلمه" که اوست، اگر بخواهیم سخن بگوییم به نبی بودن عیسی می رسیم. این نبی بودن، آن حلقه ای است که خدا بودن عیسی را به انسان بودن اش متصل کرده است تا از این رهگذر ما بتوانیم سخن او را بفهمیم. اگر عیسی نبی نبود، آن کلمه که او بود، می شد یک چیز بی پیغام، و از آن تاریخیت و چارچوب زمانی و مکانی که لازمۀ انتقال سخن به ماست فارغ می شد و تبدیل می شد به یک اندیشۀ محض و فارغ از گفتگو .این عیسی در حال گفتگو با ماست، و قالب این گفتگو، نبی بودن اوست. آنجا که در "متی، باب ۱۳، آیۀ ۵۷ " می گوید:« نبی، بی حرمت نباشد ، مگر در خانۀ خویش.» این بی حرمتی، به پیغام عیسی بود که نفهمیدند آن را و لاجرم بی ایمانی هم از دنبالۀ آن خوا

رمزگشایی حکایتی از انجیل

چون به بیت صیدا آمد،شخصی کور را نزد او آوردند و التماس نمودند که اورا لمس نماید. پس دست آن کور راگرفته،او را از قریه بیرون برد و آب دهان برچشمان او افکنده ،و دست بر او گذارده از او پرسید که"چیزی می بینی؟" او بالا نگریسته ، گفت:"مردمان را خرامان، چون درخت ها می بینم." پس بار دیگر دست های خود را برچشمان او گذارده، او رافرمود تا نگریست و صحیح گشته، همه چیز را به خوبی دید. پس او را به خانه اش فرستاده ، گفت:"داخل ده مشو و هیچ کس را در آن جا خبر مده."انجیل مرقس ۸: ۲۲- ۲۶ بینایی و به تبع آن، نابینایی از مفاهیمی است که در کتاب مقدس، در معنای مجازی اش نیز بکار رفته است. هنگام که مزمورنگار، می گوید:"چشمان مرا بگشا تا از شریعت تو چیزهای عجیب بینم،" بینایی را در ساحت مجازی اش می نمایاند. چنان که در "دو

در نقد اصالت وجود

بحث وجود و ماهیت را عزیزانی که کمتر در موردش شنیده اند ، اگر در اینترنت چرخی بزنند، به قدر لازم(؟) اطلاعاتی از آن کسب خواهند کرد؛ می ماند این سخن که آیا بالاخره وجود اصیل است یا ماهیت؟ حالا یک چیز دیگر می خواهم بگویم و آن این است که اصلا برای ما مگر چه فرقی می کند که وجود اصیل باشد یا ماهیت؟ اما این پرسشِ آخَر، چندان(؟) وارد نیست زیرا هر کدام از این راه ها ( وجود و ماهیت) می تواند نتایجی به بار بیاورد؛ مثلا اگر من بخواهم بگویم که جهان وهمی بیش نیست، البته اصیل بودن ماهیت می تواند کمک حالم باشد؛ پس اینطور نیست که بتوان به لحاظ معرفت شناسی نسبت به این قضایا بی تفاوت بود. حالا، برخی گمان دارند که مسیحیت معتقد به اصالت وجود است. جایی شنیدم عزیزی این را می گفت و ارجاع به کتاب خروج ۳: ۱۴ می داد که

حکمت

حکمت* ۱آیا حکمت ندا نمی کند ؟ و فطانت آواز خود را بلند نمی نماید ؟ ۲به سرمکان های بلند، به کناره ی راه، در میان طریق ها می ایستد. امثال ۸: ۲،۱ حقیقت حکمت، نزد خداست. حقیقت حکمت نزد عیساست؛ عیسی به حسب اقنوم ثانی بودنش(logos)، خود حکمت است. حکمت اما نزد عیساست،به حسب صفت. در تجلی،حکمت صفت می شود برای عیسی. این که کلام خدا می گوید، " آیا حکمت ندا نمی کند؟" اول، به حسب اقنومیت است، دوم به حسب تجلی؛ به حسب اولی(اقنوم)ندای حکمت همان است که کلمه جهان را می آفریند. آفرینش، طنین کلمه است که در جهان افتاد. این که سنگ ها نیز قائل به حمد عیسایند،(لوقا۴۰:۱۹) به خاطر این است که جهان، کُلّه، از کلمه ای که اوست اعتبار گرفته است. در تجلی اما حکمت صفتی است که به واسطۀ آن، کلمه ای که جسم گردید با مردم سخن می

جوهر و تثلیث

درخصوص معنای جوهر(۱)، ابن سینا مثلا گفته است که موجودٌ لذاته(۲) می باشد؛ این یعنی چیزی که در موضوع نباشد(۳)؛ مثلا صفت خندیدن در جسم ظاهر می شود، یعنی جسم موضوعی است که خندیدن برای موجود بودن نیازمند آن است، پس خندیدن جوهر نیست؛ اما خود جسم، برای اینکه ظهور پیدا کند نیازمند به موضوع دیگری نیست چنانکه خندیدن نیازمند است؛ پس جسم، جوهراست. در معنای جوهر، قائم به ذات بودن نیز گفته اند(۴) . حالا یک حرف در اینجا هست و آن اینکه خدا قائم به ذات(۵) است، یعنی در ذات نیازمند به چیزی بیرون از خود نیست، این تعبیر نزد اسپینوزا "علت خود"(۶) دانسته شده است. پس از این نظر که جوهر قائم به ذات است و خدا نیز قائم به ذات است، پس جوهر را می توان به خدا نسبت داد(۷). حالا سئوال این است که اگر جوهر، موجودٌ لذاته اس

تقریری نو از برهانی برای اثبات وجود خدا از طریق نسبت بین امر نسبی و مطلق

این برهان، کوششی است برای روايت عقلانی از خداباوری؛ این برهان در مرتبۀ نخستْ خداباوران را مدّ نظر دارد، از این دریچه، سعی دارد تا به آنها بنماید که خداباوری از پشتوانه های عقلانیت برخوردار است. پس از آن برای خداناباوران نیز در مواردی می تواند مفید باشد. این برهان، مبتنی بر اندیشۀ قدیس بونتاونتورا الهیات دان مسیحی در قرن سیزده میلادی است. این برهان* با تقریری نو اینگونه است: وقتی ما به جهان پیرامون نظر می اندازیم متوجه می شویم که ما به شرطی مفاهیم نسبی برای مان قابل فهم می باشند که مطلق آن مفهوم را نیز مدّ نظر قرار دهیم. به عنوان نمونه مفهوم خوبی را در نظر بگیریم، وقتی می گوییم که خوبی نسبی و تقریبی است، گوییا باید پیشتر مفهوم مطلق خوبی نزد ذهن ما حاضر باشد که در قیاس با آن از نسبی بودن خوبی

پاسخ به اشکالی تثلیثی در خصوص یکسان بودن صفات خدا و تثلیث

طرح اشکال: مگر نه این است که اشخاص تثلیث، در صفات یکسان هستند، یعنی به این معنا که مثلا همگی علم مطلق دارند؛ پدر علم مطلق دارد، پسر علم مطلق دارد، روح القدس نیز علم مطلق دارد. پس چگونه است که اشخاص تثلیث از حیث پدر و پسر و روح بودن یکسان نیستند؛ یعنی از حیث پدر بودن، همگی پدر نیستند و از حیث پسر بودن نیز همگی پسر نیستند، و از حیث روح بودن نیز همگی روح نیستند. پاسخ: متصف کردن چیزی به یک ویژگی بدان معنا نیست که آن چیز در همۀ مراتب واقع، یعنی از جمیع حیثیت بدان ویژگی متصف شود. از این نظر وقتی ما اشخاص تثلیث را به ویژگی پدر و پسر و روح بودن متصف می کنیم، این بدان معنا نیست که اشخاص، همگی از جمیع حیثیت، پدر و پسر و روح باشند، بلکه اشخاص از یک حیثیت پدرند و از یک حیثیت پسر، و از یک حیثیت روح هست

آیا خدا ماهیت دارد؟

آیا خدا ماهیت دارد؟ این پرسش را از چهار جنبه وارسی می کنیم: یک موقع در تعریف انسان می گوییم که" انسان، حیوان ناطق" است؛ این تعریف طوری است که انگار، ما انسان را تمام و کمال در روبرو داریم و بعد، پس از این که نسبت بدو احاطه ای نسبی می یابیم، پس او را "حیوان ناطق" می خوانیم؛ به این معنا، ماهیت انسان یا چیستی او که حیوان ناطق است، پس از روبرو شدن با انسانی است که به طور تمام و کمال روبروی ماست؛ به این مفهوم، خدا فاقد ماهیت است؛ یعنی ما نمی توانیم مفهوم خدا را مثل انسان در وضعیتی قرار دهیم که به طور تمام و کمال، روبروی ما باشد و بر آن احاطه ای هر چند نسبی داشته باشیم. یک موقع هست که ما می گوییم که این درختی که در خارج از ذهن هست، چگونه آن را بفهمیم که وجود دارد؟ همین که ما متوجه آن درخت می شویم

پرسش (دربارۀ رابطۀ پدر و روح القدس با ذات انسانی پسر)

پرسش: «در اینکه ذات انسانی به ذات الهی شخص دوم تثلیث اضافه گردیده است شکی نیست. حال سوالی در اینجا بوجود می آید مگر نه اینکه در تثلیث ، ما با سه شخص متفاوت اما هم ذات روبرو هستیم آیا دو شخص دیگر تثلیث یعنی پدر و روح القدس نیز صاحب ذات انسانی گردیده اند یا خیر ؟» متن بالا پرسشی است از دوست بسیار عزیزی که در ذیل مقاله برساخته ها (قسمت هشتم، جسم پوشیدن) مطرح کرده اند، که به حد بضاعت در آنجا (۱) پاسخ داده شد. لکن بازگفت آن خالی از لطف نخواهد بود(۲). پاسخ: در فرمایش شما چند نکته مستتر است. در اینجا پرسشی مطرح است، آیا چیزی می تواند به ذات خدا افزوده گردد؟ البته که نه؛ ذات الهي، هستي محض، هستی مطلق و کاملِ مطلق است و چیزی نمی تواند به آن افزوده گردد؛ نیز فكر و انديشۀ بشر، به كنه ذات او راه ندارد و

جسم و تقدس

پرسش: پرسش ديگر آن است كه آيا تجسم پسر و بر گرفتن طبيعت انسانی نوعی تقدس بخشي به جسم انساني است؟ آيا در امتداد پادشاهی خداوند كه به آسمان و زمينی جديد امتداد می يابد جسم و ماده تطهير می شود و دنياي سقوط كرده احياء می شود پاسخ: تجسم پسر و بر گرفتن طبيعت انسانی به خودی خود، تقدس بخشی به جسم انسانی نیست؛ اما در خصوص موضوع ماده و جسم و تقدس آن، اساسا بین فرهنگ یهودیِ متون عهد جدید و تصورات برگرفته از فرهنگ یونانی تاثیر گذاشته بر مسیحیت، تفاوتی قائل شد. تعریف جسم به عنوان موجودِ مادی و فانی که در هنگام مرگ از روح جدا می شود، میراث فرهنگ یونانی است؛ از این دریچه، اگر بگوییم که جسم شدن کلمه، در مغایرت با چنین تعابیری، ارج نهادن بر جسم است، البته به بیراهه نرفته ایم؛ اما این بدان معنا نیست که بتوان

نعلین عیسی *

در انجیل خداوندی، چه به تصریح و چه به تلویح، به دفعات در امر خالی شدن عیسی از جلال خدایی اش، در تجسد پذیری اش، به قالب واژهها و جمله های گرانسنگ سخنها آمده است؛ سوگلی این سخنها شاید همان آیات ۶ تا ۸ باب دوم رسالۀ فیلیپیان باشد که پولس سترگ بدان تصریح کرده است و مشتاقان البته به آن مراجعه خواهندکرد و فایده ها از آن آیات هموارهِ باقیِ و درخشنده خواهند برد. اشاره و تلویح نیز در این خصوص بسیار است؛ یکی از طرفه اشارات در انجیل تابان مرقس آمده است؛ در آیۀ ۷ از باب اول این انجیل از قول یوحنای معمدان آمده: "بعد از من کسی تواناتر از من می آید که لایق آن نیستم که خم شده، دوال نعلین او را باز کنم."؛ در خروج، باب سوم، آیۀ پنجم، خدا به موسی امر می کند:" بدین جا نزدیک میا،نعلین خود را از پاهایت بیرون کن،ز

یک مدل قدیمی از تثلیث به اضافۀ تقریری نو

پدر و پسر و روح، در "نسبت" به ذات یکی هستند اما در "نسبت" به یکدیگر، تمایز دارند. این معنا فاقد اشکال عقلانی است زیرا اگر چه "نسبت"، جزو مقولات عرضی ارسطویی است و خدا مبرای از عرض است (چون عرض بطورکلی، از ملحقّات ذات است) اما "نسبت" چنان است که در ذات تغییر ایجاد نمی کند؛ پس می توان از این عرضی که در ذات تغییر ایجاد نمی کند برای تبیین چگونگی ارتباط پدر و پسر و روح با ذات، سود جست؛ این معنا توسط آگوستین مطرح گردید.* مثلا اگر اتومبیل فردی را از او بگیرند دیگر نسبت بین آن فرد با اتومبیل، ملغی خواهد شد؛ آن نسبت، فقط در رابطۀ آن فرد با اتومبیل ایجاد شده است و صِرف آن نسبت در ذات آن فرد تغییر ایجاد نمی دهد؛ همچنین مطرح کردن نسبتِ بین پدر و پسر و روحْ با ذات خدا، خالی از اشکال بروز تغییر در ذات خدا

نوشته‌های اخیر
آرشیو
ما را دنبال کنید
  • YouTube Social  Icon
  • Facebook Basic Square
St. Aphrahat the Persian Sage Church
(Persian Church, Manchester)

07590 363 221

St. Aphrahat the Persian Church

St John’s Church 

St John’s Road
Stockport

Greater Manchester
SK4 3BR

  • Facebook Social Icon
  • YouTube Social  Icon
  • Instagram Social Icon

Write Us

Copyright 2017 St. Aphrahat the Persian Sage Church (Persian Church, Manchester)